مرگ، آغاز زندگیه بی رحمانه

:: مرگ، آغاز زندگیه بی رحمانه

گاهی برای این که باشی

باید نباشی

گاهی برای به دست آوردن ها

باید از دست داد

تنها ، چیزی که هست را باید ادامه داد

و به مقصدی مجهول رسید

زندگی در اطراف مغز های منجمد

شنیدن یک فریاد ممتد

دار زدن تنهایی به جرم تنهایی

باید ادامه داد

عشق را

زنده به گوری را

که آغاز دلخراش این روزهای ماست

باید گاهی

فقط عابر پیاده بود ...

 

 

پ.ن: زندگی، ارزش این همه اشکا رو نداره ... واقعا!!!

غذا خوردم تا زنده بمانم . . . زنده ماندم تا بخوابم . . . خوابیدم تا نیندیشم . . . نیندیشیدم تا مرده باشم

منبع : بال من سنگین تر از پرواز بودمرگ، آغاز زندگیه بی رحمانه
برچسب ها : گاهی ,باید ادامه ,گاهی برای

خفه شو ...

:: خفه شو ...

گذشته را دیدم

کنار همین پنجره

که گشادی دهانش را تا پیچ پرده ها می توان دید

آماده برای پرواز

گاهی برای سقوط

دلش لک زده برای دیدن ها

کنار همین پنجره

آخرین حضور تو در شعر

نفس میکشد

گذشته در جریان است

در حال

حالا

حالا

حالا

و سقوط ...

Egon Schiele

منبع : بال من سنگین تر از پرواز بودخفه شو ...
برچسب ها : حالا ,حالا حالا ,همین پنجره ,کنار همین

همین ...!!!

:: همین ...!!!

مرداد های زیادی

زنده نخواهم بود

که به زمستان فکر کنم

و خواب شال گردن ببینم

که فکر کنم

و فکر کنم

نخواهم بود

که ببینم

زندگی را

زندگی نکرده ام

قبل از این که سرما را یخ بزنم

باید این اشک ها را کسی پاک کند

که سهم من از مرداد ها

زمستان بود ...

 

منبع : بال من سنگین تر از پرواز بودهمین ...!!!
برچسب ها :

این ...

:: این ...

_ چرا فقط داری یه چیزایی رو تکرار می کنی؟

_تنهایی که بگذره

به خلاء می رسی

جایی که دیگه چیزی برای چنگ زدن نیست

چیزی برای به جنگ زدن نیست

برای ادامه

_ یعنی همه اینا به خاطر تنهاییه ؟

_همه اینا به خاطر حقیقته

تنهاییه حقیقته ... مثل خیلی چیزای دیگه که حقیقتن

تنهایی ، تنها حقیقتیه که تنها چیزی که محکم تو صورتت میزنه حقیقته

_ حتما می خوای آخرش برسی به "تلخیه" حقیقت !!!

_نه ... نه ...

اگه قرار بود آخرش به جایی برسم الان که ساعت داره چهار صبح رو رد می کنه پشت مانیتور به نوشته هام و کیبورد زل نزده بودم

نه ... فعلن قرار نیست این خلاء خالی بشه ...

منبع : بال من سنگین تر از پرواز بوداین ...
برچسب ها : حقیقته

چی کار کنیم ما ...؟؟؟

:: چی کار کنیم ما ...؟؟؟

به معکوس میرسید

سالهای عمرش

در انتهایی

و گلهای مریم باکره تر از دیروز

پژمرده به قبرستان میرفت

کمی خواب میخواست تا رویای زندگی را مزه کند

حالا مرگ

دستش را به دستان مریم گره زد

مریم دستانش را گره زد

و بر سنگینیه سنگش خوابید

او باکره بودو مریم باکره

هزار شب هم آغوشیه خاموش

بر سنگینیه سنگش

هر دو پژمرده

معکوس میدویدند ...

منبع : بال من سنگین تر از پرواز بودچی کار کنیم ما ...؟؟؟
برچسب ها : مریم ,باکره ,سنگینیه سنگش ,مریم باکره

دروغ این شعر را ببخشید ...

:: دروغ این شعر را ببخشید ...

بیاید کاش

زمستان

که بام های سیاه را

با برف های سفید پوشانده

سقف کند بر سر خانه ها

بیاید زمستان

تا این مردم الکی

یخ بزنند

زیر نگاه هایشان

اینجا محکوم به خاموشی ست

قلبها سکسی زندگی میکنند

و مردم عضو هضب دروغ اند

ما ، با گام های خطا

با تجربه ی تجربه های اشتباه ...

_ نه

دیگر نیست توان هیچ حقیقتی

همه میدانیم

قرن هاست شکست خورده ایم

زمستان بیاید کاش

آرام محو شویم ...

picasso

منبع : بال من سنگین تر از پرواز بوددروغ این شعر را ببخشید ...
برچسب ها : زمستان ,بیاید

جهالت بام های سیاه...

:: جهالت بام های سیاه...

زیستن را

به طعم خیانت و دروغ

جنگ

خیابان های شلوغ

خدایگان کاغذی

کمی غرور

با عطر پریشانی

روزه گرگ های شرور

به طعم دویدن های هر روزه

فقر

عامل پاکی دامن های هرزه

زیستن را

به طعم نفس های حبس

سبزی علف های هرز

 ترس

اضطراب

عشق و درد

دوستی و دروغ

تداوم شب های بی فروغ

زیستن را در جعبه های شکم

هدیه دهید به کودکان تان

زیر سقف شاید ها...

 

 

 

پ.ن: در ادامه پست قبلی، باز هم درخواست دارم که "دروغ این شعر را ببخشید" ...

منبع : بال من سنگین تر از پرواز بودجهالت بام های سیاه...
برچسب ها : دروغ ,زیستن

به هر دری میزنم آواره ...

:: به هر دری میزنم آواره ...

سبک _ سنگین می کند

خودش را

روزگارش را

به حراج گذاشته

هر کس ذره ای از وجودش بود

گاهی دست می زد

به خودکشی

گاهی دست می کشید

از خودش

می زد به بیرون هر روز

به تنهایی

می ریخت به خانه هر شب

به ذره های وجودش

تا صبح کلنجار

جیغ می کرد بقض ها را

به دیوار میگفت

خانه اش آوار

و خودش آواره شد

این سوم شخص نامشخص ما ...

Gustav_Klimt

منبع : بال من سنگین تر از پرواز بودبه هر دری میزنم آواره ...
برچسب ها : خودش

زرد ...

:: زرد ...

چشمانش گشاد شده بود و غم را منعکس می کرد. خودش را به سمت دیوار هل می داد. راه دیگری نمیافت، سرش را بلند کرده بود و خیره پدرم را نگاه می کرد، نمی دانست برای چه کتک می خورد ، کاملا فروتن بود، به ناله هایی اکتفا کرد ، آرام و پر درد آب می شد. کمی که گذشت جریان غمگین ترین شاش زندگیم را زیر پاهایش دیدم، به کندی حرکت میکرد تا دیر تر کفش های پدرم را لمس کند، انگار، این جریان زرد می دانست که با کوچک ترین انحرافی می تواند کفش ها را عصبانی کند. اما بالا خره کفش ها خودشان را خیس کردند.

میان دیوار و ضربه های پدر یو یو می شد و به ناله سوال می کرد ، انگار که تمام عمر به سوال حرف زده ، فکر کرده ، زندگی کرده و کاملا معصومانه از وجود چیزی به اسم جواب بی خبر بوده .حتی پارس هایش را به صورتمان نکوبید می توانست وحشیانه دندان هایش را در گوشت ضارب فرو کند وحشی نبود ، فروتن بود.

تاریک بود و ساکت ، باید آزادانه گشت میزد، چون حیاتش شکل دیگری به جز آزادی به خود نمی گرفت. اما حالا داشت، زیر این ضربه ها زندگی را یاد می گرفت . پدر فقط می خواست از قلمرو خود دفاع کند؛ از ملک شخصی اش ، خانواده شخصی اش. او متجاوز بود و باید کتک می خورد. از حرکات بدنش می شد فهمید که تمام سعی خود را می کند که ضربه ها را آرام فرود بیاورد اما ماده سگ غمگین می دانست که  به هر حال فرود میاورد و اگر می دانست که این تمام قدرت پدرم نیست مطمئنا از او تشکر می کرد. سگ ها فروتنند، فقط سوال می کنند و پاسخ ها را به حال خود می گذارند، تشکرشان هم سوالی خواهد بود و فروتنانه.

وقتی به اندازه کافی زندگی را یاد گرفت، پدر در را باز کرد و ماده غمگین را از شخصی هاش بیرون انداخت. می دانستم که بیرون از شخصی های پدر ، شخصی های فرد دیگریست و ماده غمگین باز هم باید یاد بگیرد . او نمیتوانست به صورت شخصی نفس بکشد .

حالا او رفته بود و من به جریان زرد ماده غمگین بر روی زمین خیره بودم و کماکان یاد می گرفتم . در تلاش بودم که آموخته هایم را هضم کنم که خوابم برد. صبح روز بعد همه جا زرد بود و خروس ها زوزه میکشیدند ...

Odilon_Redon

منبع : بال من سنگین تر از پرواز بودزرد ...
برچسب ها : شخصی ,غمگین ,دانست ,ماده ,زندگی ,تمام ,ماده غمگین